شهید امیر خلبان لشكری پرسابقه ترین آزاده ایرانی در مهرماه سال 86 در گفتگویی به بیان نكاتی از زندگی خود می‌پردازد.


متن سخنان با سابقه‌ترین آزاده ایرانی بدین شرح است:


یك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصی به سر می بردم و به تهران آمده بودم كه به پایگاه هوایی دزفول احضار شدم.


از اواسط مرداد عملا تهاجم هوایی عراقی ها آغاز شده بود و ما هم باید آمادگی مان در دفاع را به دشمن ثابت می كردیم . از روز شنبه كه وارد پایگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در قالب ماموریت های شناسایی آلرت و اسكرامبل و عملیات های آفندی به مواضع نیروهای در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم.

به فاصله چند دقیقه بعد از گروه دو فروندی ما یك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه دیگری ماموریت پروازی به نزدیكی‌های همان منطقه داشتند. با این حال جلسه بریفینگ ـ توجیه عملیاتی ـ ما به دلیل عدم آشنایی لیدر پروازی به منطقه چند دقیقه بیشتر به طول انجامید و ما هم كه گروه یكم بودیم بعد از دو گروه دیگر پرواز را آغاز كردیم و این یعنی هوشیاری دشمن و كسب آمادگی لازم برای دفاع به محض رسیدن به منطقه هدف واقع در مندلی و زرباتیه عراق دیوار آتش عراقی ها در آن لحظات صبحگاهی كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شیرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم.


با وجود عدم كنترل هدایت هواپیما و در حالی كه آماده ذكر شهادتین شده بودم از فرصت محدودی كه داشتم استفاده كردم و در همان شرایط هم راكت ها رها و هم هواپیما را برای اصابت به هدف هدایت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشیدم . چشم كه باز كردم عراقی ها را بالای سرم دیدم . یك افسر عراقی با برخوردی مودبانه به من نزدیك شد و با زبان عربی گفت كه قصد دارد دست هایم را ببندد. البته برخوردهای ناشایست هم كم نبود. آرام آرام هوشیاری ام را به دست آوردم و شرایطم را بررسی كردم؛ لبم پاره شده بود، دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپیما زخمی شده بود اما تلفات سنگینی به دشمن وارد كرده بودم .


عراقی اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیراندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می كردند. باز بیهوش شدم و بعد از مدتی در چادر بهداری چشم باز كردم در حالی كه یك پزشك عراقی با درجه ژنرالی مشغول مداوا و بخیه لب زخمی من است. سپس مرا به بیمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجویی و بندهای زندان .


در روز سیزدهم فروردین سال 53 لباس نظامی بر تن كردم و پس از موفقیت در مراحل آموزشی برای افزایش تخصص های پرواز با هواپیمای " اف ـ 5 " به كشور ایالات متحده اعزام شدم. بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهای انقلاب شكوهمند اسلامی را شاهد بودم .


اسارت در روز 27 شهریور سال 1359 هم در سن بیست و هشت سالگی ام رخ داد و به عنوان اولین خلبان ایرانی گرفتار زندان رژیم بعث عراق شدم .


در مدت اسارتم در زندان های مخابرات ابوغریب و الرشید زندانی بودم و در نهایت ده سال پایانی را كه بعد از زمان پذیرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولانی زندان انفرادی بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم این زندان طی كنم . در این مدت به جز یك سال و نیم آخر ـ صلیب سرخ جهانی هم اطلاعی از من نداشت. یك گروه از اسرا كه برای مدتی در مخابرات و ابوغریب با من هم سلولی بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.


مهم بود بدانیم كسانی كه عملا در بسته ترین محیط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بیرون مطلع می شوند. امیر لشكری از روند عملیات ها و پیروزی های رزمندگان اسلام چگونه اطلاع حاصل می كرد
در ابوغریب موفق شدیم از عراقی ها یك عدد رادیو به دست آوردیم و یك بار هم با نفوذ به یكی از عناصر دشمن موفق شدم رادیو به دست بیاورم.


بعد از آزادی سایر دوستان برای تهیه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسی ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتی كه كوچك ترین تغییر در حالاتم می دیدند سعی می كردند دلیل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برایم قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح الجنان می آوردند آن هم در حالی كه در اردوگاه ها به تعداد زیادی از اسرا فقط یك جلد قرآن می رسید.


آنها قصد بهره برداری تبلیغاتی از من داشتند و سعی می كردند در موقعیت مناسب با معرفی من اعلام كنند كه ایران آغازگر جنگ بوده است. به همین دلیل هم زنده نگه داشتنم از اهمیت ویژه ای برخوردار بود و كوچك ترین اتفاقات زندان من باید به اطلاع صدام می رسید و از او كسب تكلیف می شد. در نهایت با تسلیم نشدنم به اجرای خواسته های آنها و سپس معرفی عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادی من فراهم شد.


این روند در زمان برگزاری اجلاس سران كشورهای اسلامی در سال 76 و هنگامی كه یك هیئت نمایندگی از عراق به سرپرستی طه یاسین رمضان وارد ایران شده بود و مذاكره مفصلی كه در خصوص من انجام گرفت به نتیجه رسید.


در همان روزهای پذیرش قطعنامه آخرین اسیر ایرانی را دیدم و بعد از آن به تنهایی به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اینكه یك روز از نگهبانی اطلاع دادند كه ملاقاتی دارم . تعجب كردم . وقتی كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصی با زبان فارسی با من صحبت كردـ برای اولین بار بعد از ده سال. از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسی را یاد گرفته او معاون وزیر امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كمیسیون اسرا تا چند روز دیگر آزاد خواهم شد.


فردای آن روز برای زیارت به كربلا و نجف و سامرا رفتیم و مجددا به زندان بازگشتیم . این بار دیگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برایم آوردند و به سمت ایران و مرز خسروی به راه افتادیم . آن روز با حضور نماینده صلیب سرخ و مسئولان ایرانی از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوری بود و استقبال با شكوهی از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمینه ایجاد ارتباط تلفنی برای من و خانواده ام فراهم كردند و موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .


علی در آن روزها چهار ماه و نیم بود و روزی كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوی سال اول دندانپزشكی بود

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مرداد 1388    | توسط: وصال    |    | نظرات()