مهندس اصغر کاظم

نوجوان بودم، با صدری (صدرالدین صدر، فرزند ارشد امام موسی صدر) در خانه نشسته بودیم و شطرنج بازی می‌کردیم. امام صدر گفتند: ما می خواهیم با بچه ها بیرون برویم و کمی بگردیم. شما هم بیایید. من و صدری قبول نکردیم و گفتیم: می‌خواهیم شطرنج بازی کنیم. خلاصه امام با افراد دیگری رفتند. من متوجه آمدنشان نشده بودم؛ مشغول کار خودم بودم که کسی از پشت بر شانه ام زد، فکر کردم حمید (فرزند دیگر امام موسی صدر) است. گفتم حمید نکن! اما دوباره بر شانه ام زد. برگشتم و گفتم حمید نکن دیگر! اما دیدم امام موسی صدر است که با یک شاخه گل برگشته و به دیدن من آمده. به من گفت: «حالا که نیامدی، من این گل را برایت آورده‌ام، چون خودت مثل گلی و با این گل جای تو را خالی کرده بودم.» الان که نزدیک به 35 یا 36 سال از آن روز می گذرد، هنوز آن شاخه گل را نگه داشته ام و آن صحنه و برخورد محبت آمیز امام موسی صدر در ذهنم نقش بسته است و هیچگاه فراموشم نخواهد شد

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 فروردین 1388    | توسط: وصال    |    | نظرات()