خبرگزاری فارس: «نادر ابراهیمی» در بخشی از كتاب نایابی كه درباره زندگی امام خمینی(ره) نوشته است، با بیانی زیبا به روایت ملاقات تاریخی بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران با محمدرضا پهلوی پرداخته است.

به گزارش خبرنگار فارس، كتاب «سه دیدار با مردی كه از فراسوی باور ما می‌آمد» نوشته نادر ابراهیمی زندگی‌نامه داستانی امام خمینی(ره) است.
جلدهای اول و دوم این كتاب كه سال‌ها پیش منتشر شده است، اكنون در بازار كتاب نایاب است. جلد سوم این كتاب نیز علی‌رغم این كه سال‌هاست آماده چاپ است، هرگز منتشر نشده است. این در حالی است كه همسر ابراهیمی می‌گوید این كتاب بیش از سه جلد است و جلدهای دیگر هنوز آماده نشر نشده‌اند.
نادر ابراهیمی همان طور كه در ابتدای این كتاب نوشته است، در نگارش زندگی‌نامه امام خمینی از مقام معظم رهبری نیز كمك گرفته و با ایشان ملاقات و گفت‌وگو كرده‌ است. وی برخی حقایق مطرح در این كتاب را مدیون رهبر معظم انقلاب می‌داند.
ابراهیمی در فصلی از جلد دوم این كتاب با قلمی زیبا به شرح ملاقات تاریخی بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران با محمدرضاشاه می‌پردازد. این ملاقات به دستور آیت‌الله العظمی بروجردی صورت گرفته بود و در واقع امام خمینی(ره) در این دیدار نماینده ایشان بودند.

این فصل از كتاب نادر ابراهیمی «شاه در مقابل ابرمرد تقدیر» نام دارد:

یك دم باز نیامدنی و باورنكردنی تاریخ بود.
به راستی، شاه اگر می‌دانست آنكه در مقابل او ایستاده است و از نشستن استنكاف می‌كند همان مردی‌ست كه با اتكال به حق و به همت ملت، سرنوشت او را رقم خواهد زد، چه می‌توانست بكند، و آنچه می‌كرد، تا چه حد ممكن بود بر حیات یك ملت تأثیر ماندگار بگذارد؟
شاه اگر می‌دانست آن مرد چشم بر زمین دوخته‌ افتاده منش مغرور، زمانی كل حجم ذهن علیل او را تصرف خواهد كرد، و ساعتی، دقیقه‌یی، حتی دمی خواب راحت را هم از چشمان او برخواهد گرفت، و به التماس كردنش وا خواهد داشت، و به اعترافش كه «اشتباهاتی كرده‌ام كه اگر اجازه بدهید جبران خواهم كرد» خواهد كشید و به سرسام از اشباع فضای زندگی یك ملت از فریادهای «مرگ بر شاه» گرفتارش خواهد كرد، و در نهایت، به گریستنی مملو از زبونی و ذلتش وا خواهد داشت، در آن دقایق احساس سلطه و زورمندی و سوارگی، چه می‌توانست بكند، و چه می‌كرد؟ آیا در همان لحظه‌ها، فرمان كشتن آن مرا را نمی‌داد؟
آیا به زندانش نمی‌انداخت؟ تبعیدش نمی‌كرد؟ به محاكمه‌اش نمی‌كشید؟
آیا به دست آدم كشان حرفه‌ای اشرف پهلوی نمی‌سپردش؟
یا در همان لحظه، راه خود و مسیر تقدیر را عوض نمی‌كرد و گام به گام به همان راهی نمی‌رفت كه آن مرد از او می‌خواست؟
مرد تاریخ‌نویسی، زمانی گفته بود: «اگر آن قطاری كه لنین را از آلمان به روسیه می‌برد، هرگز به مقصد نمی‌رسید، تاریخ روسیه به چه سرنوشتی دچار می‌شد؟» و این سوال بزرگ كه صد سال سوالی بسیار تفكر‌انگیز تلقی می‌شد - و امروز دیگر نمی‌شود - با پرسش ما مختصری فرق دارد، چرا كه اینجا، در برابر شاه، مردی ایستاده بود كه به شهادت بسیاری از یارانش، اهل كرامت بود، و گهگاه در مرحله‌ای خلسه و خلوص و وصل و توسل می‌توانست بال بگشاید و به آینده سفر كند و چیزهایی را به حس برساند و به كمك آن احساسات، خویشتن را آرامشی غریب ببخشد. این مرد، لنین نبود كه ارتفاع تمامی تفكراتش به رفعت ماده می‌رسید و هیچكس را بالاتر از بالا نداشت كه به گاه نیاز دستش را به جانب او دراز كند و بگوید: خداوندا! چتر محبت را از فراز سرم كنار مكش!‌ از انحراف، بازم‌دار!‌ بگذار خدمتگزار انسان‌های دردمندی باشم كه درد را، خود انتخاب نكرده‌اند و از تو نیز هدیه نگرفته‌اند..
نه ... گفتم «مختصر»؟ ولی درست است كه بگویم این مرد با لنین تفاوتی در اصول داشت. شاه اگر می‌توانست او را بشناسد و بداند كه اوست دست‌های قدرتمند تقدیر، در واقع، این شاه بود كه سایه‌ عطوفت خدا را بالای سرخویش داشت نه آن مرد روحانی سربلند سر به زیر ... و با وجود این، انسان سودا می‌بافد كه بپرسد: در آن دقایق شگفت بازنیامدنی، شاه اگر خبر می‌شد كه این مرد كیست كه در برابر او ایستاده است، و بیست و چهار سال بعد چه بلاهایی بر سر او و خاندانش نازل خواهد كرد، و اگر می‌توانست برای هر یك نفس، به آن روزهای آینده‌ سرشار از عذاب و اضطراب خویش سفر كند و بر جمیع دیوارهای یك سرزمین پهناور، عكس و نام این مرد را ببیند، آیا بی‌درنگ، قلبش از كار نمی‌ایستاد؟ آیا ناگهان دردی عظیم در قفسه‌ سینه خود احساس نمی‌كرد و زانوزنان نمی‌نالید: «پزشك ... پزشكم را خبر كنید!» و آنگاه از پا در نمی‌آمد؟... .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 مهر 1387    | توسط: وصال    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()